شعر « آغوش زخم های بزرگ »
آغوش زخم های بزرگ
باید دری شکسته شود تا رها شوی
باید نگاه خسته شود تا سفر کنی
باید اراده ای بکنی تا رهت دهند
باید که پا به پای امامت خطر کنی
آغوش زخم های بزرگ است قلب ما
هر کس به قدر قدرت خود ضربه می زند
باید خبر کنند طبیبان زبده را
اما به زخم کشته که مرهم نمی زنند
ما کشتگان راه اباصالحیم و بس
سر های ما به روی بدن ماندگار نیست
باید به پای یار بسوزیم و جان دهیم
دلتنگ بودن علت دیدار یار نیست
عاشق ندیده ام که فرار از خدا کند
چاقوی تیز دسته ی خود را نمی برد
بی چادر سیاه و بدون نماز شب ؟
این عاشقی به درد خدایم نمی خورد
فریادی از غریب غریبان شنیده ام
آسان نبود گریه ولی سخت هم نبود
این درد بی توقف فرزند نرجس است
آزاده ای که محرم اهل حرم نبود
برخیز از برای دفاع از حریم عشق
تسلیمِ امرِ صاحبِ امر ، عینِ بندگیست
احیا نکرده ای مگر این قلب خفته را ؟
بیراهه رفتن تو فقط مرگ زندگیست
عمری به سادگی خود اقرار کرده ایم
اما به قلب ساده ی ما سخت می گذشت
لایق نبوده ایم که او را ندیده ایم
او از کنار خانه ی ما هم نمی گذشت
شاعر : نهاندل
شعر « چه کردیم ... »
چه کردیم
نمی دانم چرا دنیا خراب است
به هر سو می روم گویی سراب است
شبیه مرده جسمی سرد دارم
خدا هم خسته ام هم درد دارم
شُکوهِ قله ام را ابر پوشاند
نفس هایم درون باد جا ماند
منم فرهادِ بی فریادِ عاشق
من اقیانوس مواجم نه قایق
کدام آیینه از رویم گذر کرد ؟
دلم را معدن تاریک زر کرد
به قرآنی که می خواندم سحرگاه
قسم خوردم بمیرم در همین راه
نشانم داده معبودم کسی را
که می گیرد تبِ دلواپسی را
به جاءَ الحَقِّ او دل ها بهار است
حضورش نور باور های تار است
به گفتارش همه عالم مطیع اند
مطیعان صاحب قلبی وسیع اند
کجا پیدا کنم صاحب زمان را ؟
چرا یاران نمی گویند اذان را ؟
چه کردیم عاشقی تنها نماند ؟
چه کردیم عشق بی سامان نماند ؟
چه کردیم حرمتی باشد حرم را ؟
چه کردیم آن همه لطف و کرم را ؟
چرا محتاج را یاری ندادیم ؟
چرا از درد می گوییم و شادیم ؟
چرا با کینه پر کردیم دل را ؟
چرا آلوده کردیم آب و گل را ؟
چرا تعبیر ما از آشنایی
شروعش دیر و پایانش جدایی ؟
کجا رفت آن وفاداری و غیرت ؟
سلاح نرم آمد کو بصیرت ؟
به دشمن ناسزا گفتیم یا خود ؟
به جنگ دشمنان رفتیم یا خود ؟
چه کردیم ابرِ بی باران ببارد ؟
هنوز او اذن برگشتن ندارد
شاعر : نهاندل
شعر « یغما »
یغما
دم به دم هر نفسم عطر گلی می طلبد
چه کنم با دل تنگم که به یغما نرود؟
خواب بودم که خدا سهم مرا دنیا کرد
اشک چشمان مرا وارث این دریا کرد
مدد از جانب آن قلب پریشان نرسید
نور ایمان به دل بی سر و سامان نرسید
روز ها معجزه می خواستم آرام شوم
که خدا گفت در احساس خود ادغام شوم
همه جا نقش خدا بود و هدف پیدا شد
شب تاریک سحر گشت و دلم شیدا شد
خبر آمد که خدا اشک مرا می بیند
و کسی نیست جز او غم ز دلم برچیند
قلب من می تپد انگار که احیا گشتم
با تو بی تاب ترین آدم دنیا گشتم
بی تو می میرم و خاک است سرایم اما
تو خدایی و نخواهم شد از این عشق جدا
گرچه عمریست به تنها شدن عادت دارم
با امید است که راهی به سعادت دارم
کاش می شد که دلی را به نگاهی خوش کرد
به خدا با دل تنها نتوان سازش کرد
شاعر : نهاندل
به حق زینب(س)
خدای آشنا به درد دلها
خدای خالق زمین و گلها
جهان ما پر از ستمگر شده
ظلم و بدی تو دنیا بیشتر شده
انگاری هیچکسی نداره رحمی
زمین و آسمون نداره نظمی
تو قلبامون هزار هزار تا درده
شیطونم این وسط به ما میخنده
به حق زهرا(س) ما رو سر به راه کن
زندگی شیطونا رو سیاه کن
به حق زینب(س) برسون آقا رو
نفس بریدیم برسون هوارو
ما شیعه های فاتح خیبریم
برای آقا بهترین یاوریم
پرچم یامهدی رو دوش ماهاست
امید ما فقط ظهور مولاست
شاعر : الهام عارف پور
از چه می گوییم
اهل دنیا نیستیم اما به دنیا آمدیم
قله منزلگاه ما بود و به دریا آمدیم
ذره ای خاکیم و از امواج پروا می کنیم
در دل تاریک شب با یار نجوا می کنیم
دین ما عشق است و نفرت از مخالف های دین
آسمانی ها چه می خواهند از اهل زمین ؟
از چه می گوییم ؟ از سرخی خون از ظلم ها ؟
عالَمی خواب است و جاهل ، حامی این جرم ها
قلب ما آکنده از درد نبودش نیست ، هست ؟
وای بر ما تا کجا باید در این زندان نشست ؟
رهگذر باشیم و از راه حقیقت نگذریم ؟
وای بر ما عاقبت خود را به دوزخ می بریم
شاعر : نهاندل