میموش و جشن درخت بزرگ
اگه یه روز هیچکس نباشه که برات دست بزنه، باز هم از کاری که انجام میدی لذت میبری؟
میموش هیچوقت به این سؤال فکر نکرده بود.
تا روزی که به جشن درخت بزرگ دعوت شد…
صفحات: 1· 2
اگه یه روز هیچکس نباشه که برات دست بزنه، باز هم از کاری که انجام میدی لذت میبری؟
میموش هیچوقت به این سؤال فکر نکرده بود.
تا روزی که به جشن درخت بزرگ دعوت شد…
صفحات: 1· 2
اگه یکی بهت چهل تا دونه بده و بگه هر کاری دوست داری باهاشون بکن، تو چه تصمیمی میگیری؟
سنجولک و سنجولی، دو تا سنجاب کوچولو، با همین سؤال روبهرو شدن؛ اما هر کدوم جواب متفاوتی براش داشتن…
صفحات: 1· 2
ماجرای شیخ حسین و حرم امام حسین(ع)
بچه ها داستان ما درباره ی یه حاج آقاییه که زمانای خیلی خیلی قدیم که هنوز موتور و ماشین و وسایل نقلیه اختراع نشده بوده زندگی میکرده. این حاج آقا انقدر آدم محترم و بزرگی بوده که مردم وقتی میخواستن صداش کنن، فقط اسمشو نمیگفتن، صداش میکردن شیخ.
شیخ کی؟ شیخ حسین.
آقا شیخ حسین…
حالا بچه ها ! این آقا شیخ حسین ما، یه شب که خوابیده بوده، خواب میبینه که رفته کربلا، واسه زیارت امام حسین.
بعد همونجوری که داشته زیارت می کرده، یهو می بینه یه پسر جوونی وارد حرم میشه و با لبخند و خوشحالی میگه :«سلام امام حسین.»
همون لحظه هم یه دفعه روح نورانی امام حسین میاد پیش پسره و با مهربونی و لبخند میگه :«به به! سلام پسر خوبم.»
شیخ حسین همینکه این صحنه رو میبینه، یهو از خواب میپره. با خودش میگه : ای بابا. این دیگه چه خوابی بود من دیدم. اون پسره دیگه کی بود. اصلا یعنی خدا خواسته با این خواب چی بهم بگه.
خلاصه که براش یه سوال خیلی بزرگ پیش میاد که دوست داشته هرچی زودتر به جوابش برسه.
ماجرای درخت خرما
بچه ها داستان ما درباره ی یه درخته که بهش میگن درخت خرما. یا نخل خرما. کیا تاحالا از نزدیک درخت خرما دیدن؟ کجاها دیدین؟ توی چه شهرایی؟
بچه ها درخت خرما، میوه هاش واقعا شیرین و خوشمزه و پر از خاصیته. خیلی از آدما خرما رو با چایی و دمنوش میخورن. بعضیا باهاش غذا درست می کنن. بعضیا ازش سرکه و شیره میگیرن. بعضیا باهاش شیرینی درست می کنن. بعضیا بیماری هاشون رو با خرما درمان می کنن. حتی با هسته ی خرما برای خوشون سرمه درست می کنن و میکشن توی چشمشون تا بیناییشون تقویت بشه. خلاصه که درخت خرما خیلی خیلی با ما آدما مهربونه. چون همیشه بهمون سود و فایده میرسونه.