نمی کشیم عقب
الا جهادگرانِ لعینِ کودک کش 2
الا عبا به تنان ، خائنانِ باور کش 3
الا اَجِنّه پرستانِ مُتّکی به خیال 4
شعر « وای از آن دم که ... »
وای از آن دم که …
ای فروشنده کجایی که خریدار ، منم
گُلِ نرگس تو نداری و گرفتار ، منم
ساعت از چرخشِ این عقربه سرگیجه گرفت
ابر کم بود ، دعا کردم و باران نگرفت
گفتم عَجِّل لِوَلیِک که بیایی مولا
تو دلیل همـه ی بـودنِ مایـی مـولا
غافل از ثانیه ها خواب عمیقی داریم
از غم دوری مهدی (عج) چقَدَر بیداریم ؟
ناشناس است و غریب است و خدا می داند
که درون دلش از شیعه چه دردی دارد
ای مسلمان خبر از دردِ امامت داری ؟
می کند گریه که دست از گنهت برداری
هیچ می دانی امامِ تو ، تو را می بیند ؟
که تو در حال گناهی و خدا می بیند ؟
آخر این ها چه لباسیست که بر تن داری ؟
چادر از حضرت زهراست ، از آن بیزاری ؟
خواهرم ، جسم تو فانی ست دل از آن برکن
یار او باش و دلِ منتظران را نشکن ؟
مِنَّتی نیست ولی گر تو نباشی یارش
یک نفر جای تو آید که شود سردارش
باختن رسم غریبی ست ولی می بازی
وای از آن دَم که خدا از تو نباشد راضی
شاعر : نهاندل
شعر « محب اهل کسا »
محب اهل کسا
هر کس که بی تفاوت عبور از خدا کند
می کوشد اِنس را ز ملائک جدا کند
آزاده ای که بَرده ی نفسِ خودش شود
یک روز سهم آتش و درد و عطش شود
پیداست آدمی به دَمی می رود زِ یاد
اولاد و مال و شهرت او می رود به باد
با بارِ معصیت طلبِ جان کند ولی
بیچاره آن کسی که نشد پیروِ علی
هر کس به اهلِ بیت ندارد ارادتی
هرگز قبول نیست از او هیچ عبادتی
هر کس به بغض آل عبا مُرد کافر است
پیمانِ بندگی که شکست ، عُمر باطل است
آنان که از خدا کرم و لطف دیده اند
با حُبّ اهل بیت به مقصد رسیده اند
روزی که مال و طایفه سودی نمی کند
بیگانه بی شفاعت آن ها چه می کند ؟
گیرم که بی سواد و شاید مهندس است
قبر مُحِبّ آل محمّد مقدس است
از یاد رفتن عاقبت مردگان شود
تنها مُحِبّ اهلِ کَسا جاودان شود
شاعر : نهاندل
شعر « جاذبه ی کاذب »
جاذبه ی کاذب
عشق آنست که هر دم نگرانش باشی
با عبور از خودت آرامش جانش باشی
عاشق از عمق وجودش به تو ایمان دارد
عاشقی سوزش چشمی که نهان می بارد
عاشقی جاذبه ی کاذب لیلی ها نیست
خواهرم پشت نگاه کج مجنون ها چیست ؟
می بَرَد دامن تنگت دلِ نامردان را
می فروشی به هوا ، جنّتِ جاویدان را
چه ندیدی که بریدی ز خدا ای بانو ؟
دل خود را به هوس ها نسپاری بانو
عشق و ایمان خدا را به خودت باور کن
و به فرمان خدا چادر خود را سر کن
ناز و آراستگی در بدنی عریان نیست
رنگ موهای تو بازیچه ی نامردان نیست
گفته بودی که دلِ پاک مهم است ولی
پاکی آن نیست که با هر قدمی دل بِبَری
پاکی آن است که قرآن به تو از جانب او
آمِنوا گفت و بلافاصله بعدش عَمِلوا
برق آرایش و لاکَت به جهان می تابد
حضرت فاطمه (س) اینگونه تو را دریابد ؟
غرب از آن روز که آورد لباسی رنگین
بی حجابیِ تو شد جنگ جدایی از دین
تو ندانسته به چنگال عناد افتادی
عاشقی را تو نه از دست ، که از دل دادی
رفت از دست تو عمری که به پوچی سر شد
رفتی از یاد جهان ، دست تو خالی تر شد
بی حجابی فقط از عمر جَمالت کم کرد
زود آمد به سراغت غم و تنهایی و درد
تنگی دامن تو چشم جهان را بِرُبود
در کنار تو چرا غیرت یک مَرد نبود ؟
شاعر : نهاندل
شعر « طعمه »
طعمه
دل را کسی به دُزد امانت نمی دهد
گفتار نرم ، عشق نشانت نمی دهد
مجنون واقعی هدفش لیلی است و بس
دور از نگاه ، دل به خیانت نمی دهد
چشمان هرزه سهم شما نیست خواهرم
این حکم را خدا به تو تنها نداده است
فرمان خالق است حجابت عزیزِ دل
مشقی که جز به حدّ توانت نداده است
گفتی به دل نگاه کن ، امّا عزیز من
از پاکیِ دلِ تو ، خدا بی خبر که نیست
یک عمر زندگی تو در بین مرد و زن
نوع لباس و برق لبت بی اثر که نیست
عمری شنیدم از همه عالَم همین ندا
رحمت به آنکه پای هوس های دل نسوخت
بیچاره آن کسی که خدا را به تار مو
یا بیشتر ، برای خوشی های خود فروخت
با حفظ اختیار خود آزاده باش و بس
بد بودن حجاب ، اطاعت ز دشمن است
وقتی که غرب ، طرح لباس تو را کشید
یعنی که اختیار لباس تو با من است
با یک نظر به جامعه ی غرب می توان
فهمید لذّت بشر از ظاهر تو است
نگذار طعمه ی هدف کافران شوی
حفظ حریم جامعه با چادر تو است
شاعر : نهاندل
شعر « رسم دل دادن به گل ها »
پروانه ها هر دم به شعله چشم می دوزند
پروانه ها هر دم به عشق شعله می سوزند
پروانه ها عمری کم ، اما جاودان دارند
پروانه ها شب با نماز عشق بیدارند
گر چه کمی خاکی تر از اهل زمین بودند
از آسمان ها رد شدند عاشق ترین بودند
پروانه ها این گونه درس بندگی دادند
با اولین فرمان رهبر زندگی دادند
هر آنچه می گوییم ما ، پروانه ها دیدند
هر آنچه می دیدیم ما ، آن ها پرستیدند
گویی شهادت داستان دیگری دارد
دریا نمی خواهد دل از امواج بردارد
باید که دلتنگ شهادت بود و پروا کرد
پروانگی را رسم دل دادن به گل ها کرد
باید طلای گنبد دین و ولایت بود
باید که در راه خدا یعنی هدایت بود
دشمن بگوید هرچه ، ما خود را نمی بازیم
با خاک خونین شهر ، تیر و نیزه می سازیم
از دشمنان نانی نمی گیریم و یکرنگیم
تا انقلابی اقتصادی خوب می جنگیم
با دقتی کامل به شعله چشم می دوزیم
پروانه هستیم و به عشق شعله می سوزیم
شاعر : الهام عارفپور